نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
دينگه مارو

   قدم گاه دوم   

                                          سفرنامه ماه و نخل

 

گدار اول:

 

شب هنگامه سفر است و سفر رويايي هميشگي. از تهران بزرگ  دور مي شويم. ساعتي نگذشته است كه پا بر پدال ترمز سنگيني مي كند. دكه ها و مغازه هاي جاده قم بهترين بهانه اند. از ماشين پياده مي شوم. صداي سوت مي آيد.  تك تك مغازه ها را به بهانه خريد آن مي گردم. آخرين مغازه جعبه اي پر از سوت هاي گلي دارد. سوت هايي به شكل هاي عجيب و رنگارنگ. جاي سوت بلبلي در ميان آنها خالي است. علت غيبتش را از فروشنده مي پرسم. مرد فروشنده مي گويد: "جاي شكرش باقي است كه پير مرد هنوز دل و دماغ ساختن سوت هاي گلي را دارد. "حاج سوتي" را مي گويم ... سالهاست كه سوت مي سازد و خدا مي داند كه تا به حال دل چند كودك را با صداي سوت هايش شاد كرده است. حال پيرمرد خوش نيست معلوم نيست تا كي زنده است". سه سوت  مي خرم و با صداي هر كدام چهره پيرمرد پيش رويم مجسم مي شود.  

 

سحرگاه آفتاب در سرزمين فارس چه زيبا طلوع مي كند. در شيراز هستيم. شهر شگفتي ها با مردمان شاعر پيشه و غزليات هميشه زنده اش. عطر نان تازه و طعم آش سبزي خستگي را از تن مسافران بيرون مي كند. مسافري كه به اين شهر سفر كند  سه چيز را با خود سوغات مي برد. عطر نرگس، طعم بيد مشك و نسترن و جذبه چشمان دختركان.

بازار شيراز خود حكايتي ديگر است. ترك و فارس با هم در آميخته اند. غوغايي برپاست. با آمدن زنان ترك عطر خوشي در بازار مي پيچد. كالايشان گردنبندهاي ميخك و مهلو است كه هم عطر است و هم زيور. عطرفروشان سياه چشم در بازار شوري برپا كرده اند. از اين تركان شيرازي حكايت ها شنيده ام ... به راستي چه آسان دل از دست مي برند. سمرقند و بخارايي براي بخشش نيست ... چاره كار رفتن است.

 

گدار دوم:

 

عازم شهر گور مي شويم. مركز حكومت اردشير بابكان. شهري گبر نشين كه اميرعضدالدوله ديلمي"فيروزآباد"ش  نام نهاد. براي رسيدن به شهر گور رودخانه اي همراهي مان مي كند. آن سوي رودخانه در كمر كوه نگاره ها خودنمايي مي كنند. به مراسم تاجگذاري اردشير دعوت مي شويم. وليعهد و سه نفر از امرا و وزرا نيز به حالت احترام ايستاده اند. به جمع آنان ملحق مي شويم. در مجلس ديگر شاه حلقه قدرت را از اهورامزدا دريافت مي كند. به تقليد از نظاره گران دست چپ را كه انگشت سبابه آن به نشانه احترام به سوي جلو خميده، بلند مي كنيم. نقوش نگاره ها پر ابهت و عظيم به ديد مي آيند و اين با قوانين هنرهاي آسياي كهن مطابقت دارد.

 بنه زارها را كه پشت سر مي گذاريم قلعه اي در بلنداي كوه رخ مي نمايد. هر قلعه اي را نامي است. اين يكي دختر نام دارد. گويا دشمنان و بيگانگان هرگز توان فتح آن را نداشته اند. قلعه به فرمان اردشير ساساني همچون آشيانه عقاب بر قله كوه بنا شده است. قلعه پير هنوز دختري را مي ماند كه در فراز موي بر باد سپرده است. اما  امروز به يمن وجود ايستگاه تله كابين، حديث فتح قلعه حكايت ديگري دارد. به هجوم مردمان و رفت و آمد كابين ها و دختر بودن قلعه مي انديشم كه منظره اي عجيب نظرم را جلب مي كند. كنجكاوي دليل مناسبي براي توقف است. جلوتر مي رويم. در دامان دشت غوغايي برپا است. مردان و زنان شادمان و پاي كوبان گرد هم آمده اند. روز عيد است. عيد قربان روز مناسبي براي عروسي است. عروسي ايلياتي ها. كوچيان ديروز و يكجا نشينان امروز.

به شركت در جشن عروسي دعوت مي شويم. عروسي قشقايي آميزش نوا و رنگ است. زنان و دختران با لباس هاي پرچين و رنگارنگشان در رفت آمدند. يكي چاي تعارف مي كند و يكي شيرني.

در گوشه اي از مجلس نوازندگان به كار خود مشغول اند. پيرمرد، پرشور و بي وقفه در ساز نقاره اش مي دمد و پسرك در كنارش پكي بر سيگار مي زند و ضربه اي بر دهل. نوا نواي "جنگنامه" است. در ميانه مجلس مردان و پسران جوان با چوب هاي بلندشان گرد هم آمده اند. پسران دو به دو براي انجام رقص چوبي  به ميدان مي روند.  مبارزه اي نمايشي آغاز مي شود. پسران كشكولي قدرت خود را به رخ مي كشند. يكي از پسر ها ضربه شديدي بر پاي حريف مي زند. پيرزني كل مي كشد و پك محكمي بر قليان مي زند.

غذا آماده است و مردان به خوردن آن دعوت مي شوند. با رفتن مردها دستمال بازي  زنان آغاز مي شود.  داغ تماشاي طنازي آنان بر دلمان مي ماند. به راه ادامه مي دهيم.  

 

سفر به فيروزآباد سفر آشنايي با دستباف هاي عشايري است. در اينجاست كه سر كيسه مسافران با ديدن گبه هاي رنگارنگ شل مي شود. مي گويند براي خريد گبه به روستاهاي "جاي دشت" و "رودبال" برويد. مي رويم. اما... رودبال ساكت است رفت و آمدي در كار نيست. گويا اهالي روستا به ميهماني رفته اند. پير مردي سكوت روستا را مي شكند. از او براي خريد گبه سوال مي كنيم. پيرمرد باهوشي است تك تك ما را نگاه مي كند. مسافران زيادي را در روستايشان ديده است كه بارها و بارها از او سراغ گبه را گرفته اند. اما تنها تماشا كرده اند و رفته اند. به گمانم ما هم شبيه به آنانيم. با همه سادگي اش مي گويد، شما اهل خريد گبه نيستيد. گبه به درد زندگي شماها نمي خورد.  در يكي از خانه ها باز مي شود زن بافنده قشقايي است. با ديدن ما سفره دلش را مي گشايد. از گداچشمان و دلالان گجسته داستانها بر دل دارد. مي گويد از شيراز مي آيند و همه دست بافت ها را يكجا به ارزان مي خرند و مي برند. پول زيادي نمي دهند فقط زحمتش براي مان مي ماند. چهره اش گرفته است در چشمانش شكوه موج مي زند. به دلالان و گبه فروشان مي انديشم كه دست رنج دختركان و زنان ترك را چه آسان مي فروشند.

 

اكنون در نزديكي آتشكده فيروزآباد، كاخ ييلاقي اردشير بابكان هستيم. آتشكده، دو طبقه و سه ورودي دارد. از ورودي جنوبي كه ورودي اصلي است وارد نخستين بناي طاقدار سبك ايراني مي شويم. توصيف تالارهاي تو در تو، چهار ساختمان عظيم گنبدي شكل، گچ بري هاي 1800 ساله بالاي ديوارها، بركه مقابل ايوان اصلي آتشكده و نهري كه از كنار ديوار شرقي كاخ مي گذرد كار آساني نيست. در اين شهر بهتر از هر جاي ديگر مي توان معماري  بي نظير دوره ساساني را به خوبي ديد و شناخت.

 

 

گدار سوم:

 

ماه كولي بالا آمده است. در شهري هستيم كه گويا نام خود را از رنگ شب هاي تيره اش گرفته است. بازي نخل و ماه  در "قير" و "كارزين" حسي راز گونه دارد. همبازي نخل و ماه مي شويم. از "خنج" عبور كرده و در نيمه شب به "لامرد" مي رسيم. وزغ سبز رنگي در آستانه درب خانه به انتظارمان نشسته است. آواز سر مي دهد، شايد خوش آمد مي گويد. روبروي خانه نخلستاني است. مهتاب بر نخل ها مي تابد. رفتن به نخلستان وسوسه ام مي كند اما صداي زوزه سگان بهانه مناسبي براي ماندن است. نزديكي صبح خروس سه بار بانگ مي زند و نه بيشتر. هوا رطوبت ملايمي دارد. صبحانه آماده است. چاي، نان روغني تازه، مهياوه و نيمرو و خرما از راه مي رسند و چند دقيقه بيشتر روي سفره  دوام نمي آورند.

در روستاي "چاهورز" هستيم. شهر نخل ها و آب انبار ها. نخل در اين سرزمين "مغ" نام دارد. احتمالا كار كار زرتشتيان ساكن اين منطقه بوده است. زيرا نخل در زندگي مردمان اين منطقه اهميت ويژه اي داشته و دارد. از لامرد و روستاهاي اطرافش مي توان سخن ها گفت  اما زماني كه نوبت به لباس زنان مي رسد واژه ها ناتوان و نخ نما به نظر مي آيند. لباس زنان اين منطقه بي شك يكي از زيباترين لباس هاي ايران است. رنگ لباس اين زنان رنگ پرهاي سبزه قبا يا بال پروانه هاست. لباس ها در ته صندوقچه ها نگاهداري مي شوند و آثار دندان موش ها بر آنان خود حديث ناگفته زوال پيراهن هاي گشاد، قبا هاي گلابتون دوزي  و روسري هاي گله داري است. تنها نگاهداران اين لباس ها پيرزنان اند كه گاهي به ياد جواني آنان را بر تن مي كنند.

 

مقصد بعدي ديدار از روستاهاي "كريشكي" و "بيرم" است. در سر راه كريشكي نخلي دو سر و آب انبارهاي متروك به مسافران خوش آمد مي گويند. در ورودي كريشكي تابلوي بزرگي وجود دارد كه مسير رسيدن به قلعه و موزه، كتابخانه عمومي، مخابرات، خانه بهداشت، رستوران، حسينيه، پارك كودك، پارك جنگلي، مسجد و مدارس دبستان و راهنمايي را نشان مي دهد. قلعه تاريخي كريشكي نظرمان را جلب مي كند. در ورودي قلعه كره بزگي در حال چرخش است.  اين كره مسافران زيادي دارد. مسافران اصلي، كودكان روستا هستند. كره هر صبح      مي چرخد و يكايك كودكان را در شهر ها و روستاهاي كشور هاي ديگر پياده مي كند. از روستاي آنها تا شهرها و روستاهاي مورد نظرشان راه زيادي نيست. تنها كافي است  كره كمي سريعتر بچرخد.

 وارد قلعه مي شويم.  قلعه يادگار "حاجي علي مسيح دلير" سرپرست و بزرگ طوايف نعمه اي ساكن در بيرم و كريشكي است. برج هاي ديدباني، حصار و باروي قلعه، اسطبل، انبارهاي علوفه و اطاق هايي كه سقف آنها از تنه درختان نخل است از ديدني هاي قلعه كهن است. در اولين اطاق قلعه موزه مردم شناسي داير است. در موزه به همت خاندان دلير، انواع صنايع دستي منطقه، لباس هاي سنتي، ابزار كار و دفينه ها گردآوري شده اند. در اطاق بعدي فضا به گونه اي ديگر است. كف پوش حصيري، گهواره اي قديمي، ‌راديو و فانوسي  خاك گرفته، تله موشي آويخته بر ديوار و نقاشي هاي پشت شيشه، همگي  روايتگر قصه ها و رازهاي قلعه اند. بر بالاي درب ورودي اطاقي ديگر جاي دست بزرگي به ديد مي آيد. كسي نمي داند، شايد جاي دست خالو محمد رشيد، نگاهبان پير قلعه باشد.

محمود دلير از تاريخ  قلعه و حوادثي كه بر آن گذشته است مي گويد و مابقي را به سايت اينترنتي روستاي كريشكي (www.kerishki.com ) ارجاع مي دهد. با او همراه مي شويم. مقصد بعدي ديدار با زنان و مردان حصير باف بيرم است. به نخلستان مي رسيم. در گوشه اي چند زن و يك مرد حصير مي بافند. نزديك تر مي رويم. يكي از زنان سخت مشغول بافتن است و زير لب شروه مي خواند:

 

بتا! آهسته تر بردار پا را

از اين دام بلا بردار ما را

سراغ نيمه جان داري ز فايز

بيا بستان سر منّت خدا را 

 

پيرزني ديگر نيز سر شوق آمده زير لب مي خواند:

 

 بتا! عشقت به جانم آتش افروخت

كه تا صبح قيامت بايدم سوخت

گـــر از آبم بـــرون آري بميرم

وفا داري ز ماهي بايد آموخت

 

پير مرد نمي ديد اما چه زيبا مي بافت. شروه خواني پيرزنان را مي شنيد و لبخند بر لب داشت. پير زني ديگر با بي حوصلگي دوبيتي را از باباطاهر زمزمه كرد:

 

هر آن كس عاشق است از جان نترسد

كه عشق از كنده و زندان نترسد

دل عاشق بود گرگ گرسنه

كه گرگ از هي هي چوپان نترسد

 

 پيرزن روي به ما كرد و گفت كه بيش از 120 سال دارد. شنيدم كه به يكي از همسفرانم مي گفت: اگر دستت را ببوسم عمرت زياد مي شود. 

 از بيرم دور مي شويم. ديرزماني است كه خورشيد دل به سياهي باخته است. در فراز اما، ماه صورتك درخشانش را به رخ مي كشد. شباويز كوچك جنوب سرود رفتن را زمزمه مي كند. سرود رفتن ها را خوب مي شناسد و بازگشتها را نه. وسوسه ديدار دوباره نخلستان و آب انبارها به خاطره اي بدل مي شود. وقت رفتن است.

- علی گلشن. سفرنامه ماه و نخل. ماهنامه سفر. نوروز ۱۳۸۶.

لینک
دوشنبه، 10 اردیبهشت، 1386 -

     

 

                                                

 

                                                   "در ميان سبزه ها

                                         گل سپيد گمنامي

                                         شكفته است."

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                              photo: Masoud Naseri        

 

 

                                                  سال نو مبارك

 

لینک
پنجشنبه، 2 فروردین، 1386 -

   قدم گاه اول   

     پس از روزها ره پيمودن خود را در سرزميني مي يابي كه در قاب هر خانه اش پرنده اي گيسوانش را شانه  مي زند، سرزميني بس شگفت كه پرندگانش شب ها گرد هم مي آيند و به محض آنكه يكي از آن ها كلمه اي مثل دريا، عشق، زن،‌ زمين، كودك، آسمان و جدايي را به زبان مي آورد،‌ ديگر پرندگان هر يك داستان خود را از درياها، عشق ها، زن ها، زمين ها، كودك ها،‌ آسمان ها و جدايي ها روايت مي كنند؛ سرزميني كه وقتي به هنگام بازگشت از آن به مرور يك به يك خاطراتش مي نشيني، درياي تو به دريايي ديگر بدل شده،‌ عشق ات به عشقي متفاوت، آسمان تو، آن آسمان نيست و جدايي هايت رنگي ديگر دارند.

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                             photo: Ali Golshan

 

   تازه از گرد راه رسيده اي،

پس از گذر از برهوت زمين كه تا افق گسترده است، سرزمين سپيد رو به مهتاب رخ مي نمايد با نخل هايي لم داده به سوي دريا. ردي بر ماسه ها به گذر يك پرنده اشاره دارد.

 

 

    همين كه سر بالا كني و بنگري متوجه پرندگان جواني مي شوي كه اندام هاي باريك خود را در آب      مي شويند،‌ بدنشان را كش و قوس مي دهند، غسل مي گيرند، خود را خشك مي كنند،‌ به خود عطر مي زنند، گيسوان بلندشان را در مقابل آيينه شانه مي كشند و نغمه هايي را زير لب زمزمه مي كنند، گاهي نيز دم مي گيرند و صداي آوازشان، هفت نخلستان آن طرف تر از دريا به گوش مي رسد.

 

   Free Image Hosting at allyoucanupload.com          

                                                         photo: Ali Golshan     

 

   در نخلستان،‌ در فاصله اي نه چندان دور از زمين به پرنده اي برخوردم كه از تيغه ديوار مي گذشت، پرنده اي با پاهاي عريان و خلخال هاي بسته بر مچ پاي نازكش و پرهاي آبي رنگ كه به سوي آسمان خيز بر مي داشت.

 

 Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                                        photo: Masoud Naseri

 

   در فاصله اي نزديكتر پرنده اي ديگر با تن پوشي از مرجان هاي دريايي، با گيسواني بلند و آويزان به پشت، كه از خزه سبز بود،‌ چشمانت را نشانه مي گرفت.

 

 

 Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                            photo: Masoud Naseri

 

   پشته اي خشكه چوب بر سر داشت و همين كه روي گرداندم در كوچه باريكي گم شد.

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                                       photo: Ali Golshan

  

 

 بخشي از اين سرزمين تحت تملك و طلسم بادهاست، بادهايي كه پرندگان سرخ منقار و سياه منقار را به اسيري با خود مي برند، بادهايي كه پرندگان را مي خرند و مي فروشند، بادهايي كه روياها را از پرندگان مي گيرند.

 Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                                   photo: Ali Golshan

 

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                            photo: Masoud Naseri

  

 

 Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                                                     photo: Masoud Naseri

 

 

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                                                        photo: Ali Golshan

 

 در گذر از بيابان شكافي مي بيني كه نوك نخل ها از آن سر بيرون آورده و به ديواره اي سنگي تكيه داده اند و شتر هايي كه به آرامي به سوي دريا روان اند. شش پرنده به صف نشسته بر روي ديوار كوتاهي و دستهايشان را بر زانو نهاده،‌ نظاره گرند.

 

 Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                      photo: Masoud Naseri

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                                 photo: Ali Golshan

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                            photo: Masoud Naseri

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                          photo: Masoud Naseri

 

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                                   photo: Ali Golshan

 

 يكي از آن ها بال مي زند به طرف قايق مردان دريا كه به سوي ساحل در حركت است، ‌بر لبه قايق    مي نشيند، بالا و پائين مي پرد و با چند گام كوچك خود را به پسرك سياه مي رساند.

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                                             photo: Ali Golshan

 

  پرنده يكي از دستانش را باز مي كند و به پسرك نشان مي دهد، نقش هايي از دريا و آسمان و زمين. پسرك دست ديگر او را باز مي كند؛ نقش يك پرنده. پرنده بال مي گيرد و در ميان پرندگان ديگر گم       مي شود. بعد ها دانستم پرندگان اين سرزمين بر بال هاي خود حنا مي گذارند به رسم و آئين مهر به طبيعت.

 

 Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                               photo: Masoud Naseri

  

 چشم مي چرخاني، در گوشه اي پرنده پير نشسته بر سنگ بست حاشيه ساحل به انتظار آمدن وارثان دريا، تا شايد شكاري؛ پس مانده ماهيان دريا؛ را به دهان گيرد.  

 

 Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                             photo: Masoud Naseri        

  

 و پرنده اي نه چندان جوان پس از سرو كله زدن با ماهيگير، سبد پر از ماهي را به منقار مي گيرد و    پر مي كشد به سويي. 

 

 Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                      photo:Ali Golshan

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                                     photo: Masoud Naseri

 

 

   آنچه به اين سرزمين هستي مي بخشد نواي جهله و دهل و ني انبان است كه شانه هاي پرندگان را به لرزه در مي آورد به هنگام جشن و عروسي و يا در هنگامه اي ديگر:

پرنده اي تنها در دايره بزرگ. ساز ها مي كوبند و صدا ها اوج مي گيرند. حلقه به تدريج تنگ تر مي شود. پرنده تنها در ميان هلهله ها بال بال مي زند اما نمي تواند به پرواز درآيد. شانه هايش مي لرزند و عرق كرده هذيان  مي گويد. صداها امان اش نمي دهند. پرنده هاي ديگر دوره اش كرده اند، هر يك به زباني سخن مي گويد. پرنده كوچك،‌ كوچك و كوچكتر مي شود و ديگر صدايي نمي شنود.

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                                               photo: Ali Golshan

 

  مي گويند بادهايي در جريان اند كه پرنده ها را تسخير مي كنند و براي رها شدن و آزادي پرنده،‌ خواسته هايي دارند. خلخال و النگو و يا گاهي بال هاي حنا بسته شان را.

 

 Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                            photo: Masoud Naseri

 

  تنوع رنگ و شكل  را در سرزمين پرندگان نهايتي نيست.  با عبور هر پرنده از صفحه اين سرزمين،‌ خطي كشيده مي شود. كافي است پايان روز به اين صفحه بنگري؛ خط هاي رنگين مورب، حلزوني، مستقيم، شكسته و ... تمام صفحه را پر كرده است. رنگ، نوع و شكل تلاقي خط ها با يكديگر آهنگ زندگي پرندگان اين سرزمين را روايت مي كنند.

  

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                                        photo: Ali Golshan

 

  كافي است شب هنگام گوش به زمين بچسباني تا سمفوني پايان يك روز زندگي پرندگان اين سرزمين را بشنوي.

 

 سفر ما به راستي سفر به خاطره هاست.

 

"منبع مورد استفاده: كالوينو، ايتالو. شهرهای نامرئي.ترجمه ترانه يلدا. نشر باغ."

 

                                                                                                                         م. ناصری

 

لینک
پنجشنبه، 17 اسفند، 1385 -

   دينگه مارو...   

 

           Free Image Hosting at allyoucanupload.com

 

                                           photo: Masoud Naseri

 

 

   

 

 دينگه مارو را اول دفعه بالاي كوهي ديده اند. پيرزني بوده كه با هيكل قوزكرده اش قله ي يكي از كوه ها نشسته بوده. به باباي "سور" خبر مي دهند كه در فلان جا و فلان كوه، هيكل پيرزني بر بالاي قله ي كوهي ديده شده. باباي "سور" به همراه آدم ها و دختران هوا، مي رود طرف همان كوه و پيرزن را كه قيافه ي وحشتناك و زشت داشته مي بينند و وحشت مي كنند. باباي "سور"‌ از وي مي پرسد كه تو كي هستي. و پير زن جواب مي دهد كه من "زار" هستم و اسم من "دينگه ما رو" است و اين جا قدمگاه من است. بابا و همراهان ترسيده، برمي گردند و وقتي به آبادي مي رسند، همه زارشان مي گيرد. دينگه مارو زاري است كه هر جا صداي دهل بلند شود و بازي باشد در آن جا حاضر مي شود.

برگرفته از : غلامحسين ساعدي. اهل هوا. تهران: اميركبير

 

 

چرا دينگه مارو؟!

 

دينگه مارو؛ پيرزني كه تنها در دل كوه روزگار مي گذراند و در آرزوي رقص و بازي و شادي است و يا انتظار ديدن يك همبازي.

 در داستان "عينكي براي اژدها" (محمد محمدي) به او برخورديم  در هيات ننه اژدها كه سالها روايتگر قصه ها بوده اما امروز گوشه نشين شده و در يكي از كوه هاي دور و نزديك سرزمين مان زندگي مي كند. سوي چشمانش از بين رفته و دستي بايد تا چشمانش را به او بازگرداند. تا سفر كند به هرجاي و آنچه ديده، در كلام بريزد و براي كودكان و بزرگترهايشان بازگويد. با كلام جادويي اش روايتگر قصه هاي ديار ايران زمين باشد كه هر سويش گنجينه اي است كه بايد آن را پاس داشت و به آن مهر ورزيد.

ردپايش را در قصه "ميهمان هاي ناخوانده" (فريده فرجام) نيز مي توان يافت،‌ پيرزني كه وسعت درياها را در خود داشت و مي توانست تمام هستي را در دل خود جاي دهد، كه با مهر زنده بود و راه و رسم مهرباني مي دانست. و يا همچون پيرزن قصه "كدو قلقله زن" كه روزگار را  شادمانه و سبك بال به بازي گرفت به سان كودكان، تا براي دخترش خورجيني از مهر سوغاتي ببرد.

با پيرزن داستان "وقتي ناراحتيم جاده ها تمام نمي شوند" (احمد اكبرپور) همراه شديم. پيرزني كه به هنگام مرگ خود، كودكان را به سفر در دنياي شعر دعوت مي كند با اين آموزه كه كودكي شعر زندگي است و شعر، كودكي جهان هستي.

اين زنان كهنسال كه در هنر و ادبيات زنده اند،‌ همواره  يك صورتند، صورتي ازلي از مهر و دانايي راستين. اما نه تنها در ادبيات،‌ كافي است چشم بچرخاني كه هزاران هزارخواهي ديد؛ در سواحل خليج  فارس به انتظار ماهيگيران و صيادان ماه،‌ در خنكاي سايه سار كپرهاي چابهار،‌ در ميان عطر باغهاي ليمو و انبه ميناب،‌ در پس پلاس هاي كوچيان كوهرنگ، در پنجشنبه و جمعه بازارهاي آق قلا و اينچه برون، يا در كنج آپارتماني كوچك در شهر هاي بزرگ.

 

و اما ما : ... سفر مي كنيم به رسم و آئين قصه ها. مي بينيم و مي شنويم و روايت مي كنيم ديده ها و شنيده هايمان را...

 

 

 

 

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                                    

                                           photo: Ali Golshan            

 

 

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                       

                  photo: Masoud Naseri

 

 

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                            

                         photo: Ali Golshan

                 

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                 

                   photo: Masoud Naseri             

 

 

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

                       

                    photo: Masoud Naseri

لینک
شنبه، 28 بهمن، 1385 -